من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم من هم :تو را دوست دارم
نه خطی , نه خالی , نه خواب و خیالی
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه غم تو را دوست دارم .
اما
با این همه , تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده تو رد شدم
اصلا نه تو , نه من!
تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من , بد شدم
نوشته شده توسط آتوسا در جمعه 25 آبان1386 ساعت 6:57 PM موضوع | لینک ثابت
سلام تنها ثروت فرداهای نیامده من,
وقتی عاشقت شدم همه خواب بودن.
وقتی دنیای من شدی همه فکر می کردن دنیا یعنی یه عالمه انسان.
وقتی ستاره من شدی هیچ تلسکوپی هنوز تو رو ندیده بود و یا کشف نکرده بود.
و به راستی طرح چشمانت زمین محبت بود و من قانون جاذبه ات را وقتی سیب دلم افتاد فهمیدم.
پادشاهیت به ملک ویران دلم به حکمرانی زبر دست ترین شاهزاده های دنیای عاشقی می ارزد و این تنها خواب به حقیقت پیوسته خیس و آبادان متولد ماه عقرب است.
عشق من تنفست میکنم , تا دم مرگ .به خودت سوگند میخورم که تکه بزرگی از مقدسات منی .
تو تنها سببی هستی که به خاطر آن روزهای بیشتر, شبهای بیشتر و سهم بیشتری از زندگی می خواهم . تو به من اطمینان می دهی که فردایی وجود دارد.
به پاکی مریم , به زلالی آب , به عشق بین ما و به آسمان سوگند تو را با عشق خود , با دست خود , با قلب سرشار از جنون خود شبی افسانه خواهم کرد.
تمام سطر سطر عشقم را به تو افسانه خواهم کرد.
کسی که تا تورا دارد آرزوی داشتن هیچ چیز را ندارد
عقرب
و دعای من برای همه کسانی که به کلبه دختری متولد ماه عقرب قدم گذاشتن :
الهی هر کسی که عاشقش هستین بیشتر از شما عاشقتون شود
نوشته شده توسط آتوسا در پنجشنبه 15 شهریور1386 ساعت 1:19 AM موضوع | لینک ثابت
عزیزم ![]()
آن هنگام که من و تو موازی یکدیگر در خیابان مستطیل شکل قدم می زدیم.![]()
آن هنگام که لبانت با صورتم زاویه منفرجه می ساخت![]()
احساس کردم تجدید شدم و ناگهان زیره رادیکال قرار گرفتم.![]()
نمی دانم تو را چه بنامم فقط میدانم سینوس چشمانت مساویست با کسینوس لبانت.![]()
عشق من , من و تو عامل مشترک بودیم که هرگز هیچ ریاضی دان نمی توانست عشق ما را به توان برساند.![]()
اما وقتی در اتاق کروی شکل با هم رو به رو شدیم احساس کردم تو مرکز دایره ای و من ناگهان با تو مماس شدم و یک عامل مشترک به وجود آمد.![]()
![]()
و حالا به اندازه تمام خطوط دنیا دوستت دارم .![]()
و هنگامی که دایره ای رسم می کنم می نویسم به یادت هستم.![]()
![]()
راستس تا حالا شده کسی رو دوست داشته باشید ولی بهش نگید ؟ چرا؟ ![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط آتوسا در دوشنبه 15 مرداد1386 ساعت 2:49 AM موضوع | لینک ثابت
سلام
به همه دوستای خوبم که منو فراموش نکردن و دلشون برام تنگیده بود.![]()
مرسی از همه
(مخصوصا دوستای گلم : کچل و پرستوی عاشق )
من تو امتحانهام ![]()
تو رو خدا برام دعا کنید ![]()
کتابام همه نو , تو طول ترم هیچی درس نخوندم ![]()
میبوسمتون ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
...
دوستتون دارم ![]()
نوشته شده توسط آتوسا در دوشنبه 11 تیر1386 ساعت 11:9 AM موضوع | لینک ثابت
دوستت میدارم , از خودم بیشترت
خویش میدانمت از هر کسی خویش ترت
تو به من نزدیکی , بیشتر از هر کس
به من از من حتی,به من از خون و نفس
نازکای تن تو مثله پیچک به تنم
پیچد و حیرانم , که تویی یا که منم
دستهایت چو مرا میفشارند به خویش
از خدا میگذرم , از خدا حتی بیش
به خدا میترسم , نکند خواب است این
که تنش نرم و زلال تر از آب است این
گر طبیبی تو که کاش, کاش بیمار شوم
گر تو خوابی نکند , زود بیدار شوم
گر بهشتی باشد , سرزمین تن توست
همه بستان بهشت,یک گل پیرهن توست
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو
در این لحظه پر دلهره است !!!
راستی شما کسی رو دوست داشته باشید چقدر برای رسیدن بهش تلاش میکنید ؟؟؟؟![]()
نوشته شده توسط آتوسا در شنبه 5 خرداد1386 ساعت 3:39 AM موضوع | لینک ثابت
با خواب های خاطره خوش بودم
هر چند خواب خاطره ام تلخ
دیگر تو را به خواب نمی بینم
حتی خیال من
رخساره تو را
از یاد برده است
دیروز طفل خواهرم از روی میز من
تصویر یاد بود تو را
ای داد
برده است
نوشته شده توسط آتوسا در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 ساعت 1:18 AM موضوع | لینک ثابت
تا تو با منی
از طوفان پشت پنجره
باکم نیست
سرما , از گرمای دلم می ترس
و ماه
تا صبح
پشت پنجره ام می تابد
![]()
![]()
![]()
حضورت غنیمتی است
مثل طاقی
زیر باران
نوشته شده توسط آتوسا در شنبه 18 فروردین1386 ساعت 7:41 PM موضوع | لینک ثابت
بوی گل نرگس ؟ ![]()
نه ![]()
که بوی خوش عید است ! ![]()
شو پنجره بگشا ![]()
که نسیم است و نوید است . ![]()
رو , خار غم از دل بکن, ای دوست ![]()
که نوروز , ![]()
هنگام درخشیدن گلهای امید است ![]()
نوشته شده توسط آتوسا در پنجشنبه 2 فروردین1386 ساعت 2:44 AM موضوع | لینک ثابت
کاش آن آیینه ای بودم من
که به هر صبح تو را می دیدم
می کشیدم همه اندام تو را در آغوش
سرو اندام تو با آن همه پیچ
آن همه تاب
آنگه از باغ تنت می چیدم
گل صد بوسه ناب
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط آتوسا در جمعه 11 اسفند1385 ساعت 2:27 AM موضوع | لینک ثابت
روی دستای تو دست می کشم خستگی هاتو نوازش می کنم
به تبرک تن مقدست جای پاتو جا نمازش می کنم
تو رو حست می کنم رو بدنم گم می شم تو غربت چشم سیات
توی آغوش تو خیمه می زنم اشک من می چکه روی گونه هات
تا رو شونه های من خوابت بره مثه یه پرنده نازت می کنم
حتی وقتی با منی تو بغلم تو رو احساس نیازت می کنم
وقتی انگشت تو لمسم می کنه از تب دستای تو گر می گیرم
تو حرارت لبات می سوزم و برای یه لحظه انگار می میرم
جای بوسه هام می مونه رو تنت تنی که مثه بلوره مثه یاس
تنی که مثه یه شیشه نازکه به لطافت گل اقاقیاس
جای بوسه هات می مونه رو تنم جای بوستو عبادت می کنم
توی معبد دلم خدا می شی به خدای خودم عادت می کنم
شاعری که دوست ترینش می دارم
دکتر شاهکار بینش پژوه
نوشته شده توسط آتوسا در دوشنبه 23 بهمن1385 ساعت 0:59 AM موضوع | لینک ثابت
دلم می خواست یک بار دیگر او را کنار خویش می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم
دلم یکبار دیگر همچون دیدار نخستین یش پایش دست و پا می زد
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می کرد
غم گرمش نهان گاه دلم را جستجو می کرد
دلم می خواست دست عشق چون روز نخستین
هستی ام را زیر و رو می کرد
دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط آتوسا در پنجشنبه 19 بهمن1385 ساعت 0:39 AM موضوع | لینک ثابت
میدونم محاله با تو بودن و به تو رسیدن
میدونم که سخته حتی دیگه خواب تو رو دیدن
رفتنت مثه یه کابوس زندگیم مثه یه خوابه
تو کویر آرزوهام تو رو داشتن یه سرابه
رفتنی میره یه روزی من از اول می دونستم
کاش نمی شدم خرابت کاش میشد کاش میتونستم
تو بدون تا ته جاده یه کسی چشاش به راهه
اونی که مثه یه پاییز تک و تنها بی پناهه
تو نخواستی که بمونی رفتی و بستی چشاتو
توی قلبم , روی سینم جا گذاشتی رد پاتو
رفتنی میره یه روزی من از اول میدونستم
کاش نمی شدم خرابت کاش میشد کاش میتونستم
نوشته شده توسط آتوسا در یکشنبه 15 بهمن1385 ساعت 4:29 PM موضوع | لینک ثابت
روزی مردی به سفر می رود و به محض ورود به اتاق خود در هتل, متوجه می شود که آن هتل به کامپیوتر مجهز است .تصمیم میگیرد به همسرش ای میل بزند.نامه رو می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه می شود.و بدون اینکه متوجه اون شود نامه رو می فرستد.
در این ضمن در گوشه ای دیگه از این کره خاکی , زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود .با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشد به سراغ کامپیوتر میرود تا ای میل های خود را چک کند.اما بعد از خواندن نخستین نامه غش مکند و به زمین می افتد.پسر او با هول وهراس به سمت اتاق می دود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد.
گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم
تاریخ : ۱۸/ دی / ۱۳۸۵
می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی. راستش آنها این جا کامپیوتر دارند و هر کسی به اینجا می آد می تونه برای عزیزانش نامه بفرسته.من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم.همه چیز برای ورود تو رو به راهه.
فردا می بینمت. امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه.
نوشته شده توسط آتوسا در دوشنبه 18 دی1385 ساعت 0:47 AM موضوع | لینک ثابت
بیستون را
دستان تو
ستون عشق کرد
کاش من شیرین تو بودم ,
فرهاد
نوشته شده توسط آتوسا در جمعه 15 دی1385 ساعت 2:19 AM موضوع | لینک ثابت
.
Created By amoozesh.blogfa.com
نوشته شده توسط آتوسا در سه شنبه 12 دی1385 ساعت 2:49 AM موضوع | لینک ثابت
میان آرزو هایم خفته ام .
خسته گی وصلی که امیدش با من نیست مرا با خود بیگانه می کند
خسته گی وصل که بسان لحظه ی تسلیم سفید است و شرم انگیز.
رطوبت دعا های هرگز مستجاب نشده ام را
چون حلقه اشکی
به هزاران هزار چشمان بی گناه آرزو هایم بسته ام.
نوشته شده توسط آتوسا در سه شنبه 12 دی1385 ساعت 2:32 AM موضوع | لینک ثابت
از خاطره تمام بهار هایم که گذشتم ![]()
حوالی بودن تو ![]()
بهار رنگ دیگر بود ![]()
ستاره بودی و ستاره تنها سین هفت سین بود
آینه بودی و شمعی که نبود , در تو تکرار شده بود ![]()
نگاهم کردی و در لحظه نور
بهار رنگ دیگر بود ![]()
نوشته شده توسط آتوسا در شنبه 9 دی1385 ساعت 0:43 AM موضوع | لینک ثابت
آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
کاش عشق را زبان سخن بود
نوشته شده توسط آتوسا در شنبه 9 دی1385 ساعت 0:31 AM موضوع | لینک ثابت
همه عشقا شده تکرار همه حرفا یه کلیشه
زینت شروع جمله با نمی خوام و نمیشه
همه دوستت دارم ها روز اولش قشنگه
حرف ماه و سال که باشه پای هر عشقی می لنگه
مردا معشوقه نمی خوان دنبال برده می گردن
اگه مردی به سبیله گربه ها آخره مردن
کلاه مخملی فراوون همه اخمو,همه شاکی
ولی آدم حسابی توی هر هزار تا یکی
دفتر خسرو و شیرین توی پیته زیره آتیش
سیب زمینی می پزن پاش با نمک می چسبه خالیش
صفحه لیلی و مجنون بشقاب لبو فروشه
گاهی توش باقالی می دن گلپرش رو آبلیمو شه
دخترام غروب که میشه پی نقاشی خویشن
همه تو کار گریمن همه نقاش باشی می شن
گاهی تو برکه چار راه تو نخ یه صید تازه
واسه بار سوم امروز یارو می خواد دل ببازه
نوشته شده توسط آتوسا در سه شنبه 5 دی1385 ساعت 1:40 AM موضوع | لینک ثابت
همه می تونند شعر بگن .
همه می تونند بنویسند .
همه می تونند خلاق باشند.
همه می تونند عاشق باشند .
همه می تونند هر چی که بخوان بشن.
ولی کسی نمی تونه حرفای تو رو بزنه .
کسی نمی تونه مثل تو ببینه.
کسی نمی تونه مثل تو بنویسه , شعر بگه .
و من فقط تو رو دوست دارم .
پس لطفا خودت باش . مثل همیشه دوست داشتنی و مهربون
و منو دوست داشته باش و بهم احترام بگذار .
چون همه این شانس رو ندارن که با تو آشنا بشن .
و تو رو در آغوش بگیرن .![]()
نوشته شده توسط آتوسا در جمعه 1 دی1385 ساعت 9:54 AM موضوع | لینک ثابت
داداش قیصر ! کجایی که دیگه فرمونتو کشتن
که امروز لوطیا قربونی چاقوی از پشتن
نه جون هر چی که مرده, نه جون هر کی که مرده
که زخم دشنه رو از پشت خوردن بدترین درده
دداش قیصر دیگه قانون شده قانون آب منگل
مرامو می ندازن گردن می بندن گوشه آغل
که دوره دوره نامردیه, مردونگی مرده
که هر کی از رفیقش چند باری پشته پا خورده
دداش قیصر کجائی که داداشت کشته شیره اس
تموم زندگیش چرته به یک گوشه همش خیره اس
که اونکه فاطی و کشته , خود فرمون شیاده
واسه پول دوا , ناموسشو امشب گرو داده
داداش قیصر داداش قیصر دلم تنگه , دلم تنگه
آخه بین برادر ها سره تقسیم نون جنگه ![]()
نوشته شده توسط آتوسا در چهارشنبه 29 آذر1385 ساعت 11:57 AM موضوع | لینک ثابت
وقت با ارزشم رو , به جای اینکه صرف تو کنم
صرف خودم می کنم تا بهتر بشم .
تا بهترین موجود دنیا رو که می تونم از خودم بسازم ... فکرش رو بکن .
دوست داشتنی ترین آدم دنیا .
و اون موقع خودم رو بهت تقدیم می کنم .
اگه لیا قتش رو داشته باشی , بدستم می یاری .
و اگه نه ...
دوست دارم بغلت کنم .
وخوب بخاطر بسپارم , چه کسی رو از دست دادم ... و چه کسی من رو از دست داد .
نوشته شده توسط آتوسا در سه شنبه 28 آذر1385 ساعت 1:51 AM موضوع | لینک ثابت
خویشتن را باور کن
هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
شعله روشن این خانه تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد تابید
سرو آزاده این باغ تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد رویید
چشمه جاری این دشت تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد جوشید
ریشه ها می گویند ما توانا تر از آنیم که می پنداری
باز کن پنجره را , صبح آمده است
باز هم منتظری !!؟
تک سوار این جاده تو باید باشی
و خدا می داند و خدا می خواهد
تو "خود آیی" باشی بر پهنه خاک
نازنین ,داس بی دسته ما سال هاست
خوشه نارسته بذری را می چیند
که به دسته پدران ما در خاک نریخت
کودکان فردا خرمن کشته امروز تو را می جویند
خواب و خاموشی امروز تو را
در نگاه فردا ,در حضور تاریخ
هیچ کس بر تو نخواهد بخشید
هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ کس بر در این خانه نخواهد آمد
و نخواهد گفت بر خیز که صبح است
بهار آمده است
تو بهاری... تو بهاری...
آری خویشتن را باور کن .
نوشته شده توسط آتوسا در دوشنبه 27 آذر1385 ساعت 12:30 PM موضوع | لینک ثابت
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سر سبز
چهار فصلش همه آرستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه مپژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند.
نوشته شده توسط آتوسا در یکشنبه 26 آذر1385 ساعت 1:41 AM موضوع | لینک ثابت
vaghti har ghusheye in shahr pore tazrighi o motad
vaghti shaere siyasat be mosafer keshi oftad
vaghti batoom o keshide zade too ghoroore mardom
vaghti zajeye shekanje tooye in hame seda gom
vaghti parvandeye barre zire dastaye ye gorge
jaiy ke chera o ama ghalati kheili bozorge
vaghti koodake khiyaboon nesfe shab adams be daste
oonke masool o modire ya khomare ya ke maste
dokhtare farari har shab vaghti too takhte jadide
ruye muhash hata range gole sar o ham nadide
vaghti ke gilime tasmim ghade paye man o ma nist
vaghti harf,harfe ye farde harf , harfe ejtema nist
vaghti mazeye tane to baabe dandoone siyasat
jaiy ke shere jadidet darde sar saz mishe vasat
az do ta cheshmaye aabit sher goftan khande dare
tooye shahri ke ghame nun ashke mardo dar miyare
shaeri ke doost tarinash midaram
SHAHKAR BINESH PAJOOH
نوشته شده توسط آتوسا در شنبه 25 آذر1385 ساعت 4:20 PM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهای تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است.
بیا ای روشن, ای روشن تر از لبخند .
شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ها
دلم تنگ است .
بیا بنگر چه غمگین و غریبانه,
در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام
با این پرستو ها و ماهی ها.
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.
بیا , ای همگناه من در این برزخ.
بهشتم نیز و هم دوزخ.
به دیدارم بیا
ای همگناه ای مهربان من
که بس تاریک و تنهایم .
بیا ای روشنی اما بپوشان روی ,
که میترسم
تو را خورشید پندارند.
و میترسم همه از خواب برخیزند
نمی خواهم ببینند هیچ کس ما را.
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را .
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
nd WebGozar.com Poll code -->