داداش قیصر ! کجایی که دیگه فرمونتو کشتن
که امروز لوطیا قربونی چاقوی از پشتن
نه جون هر چی که مرده, نه جون هر کی که مرده
که زخم دشنه رو از پشت خوردن بدترین درده
دداش قیصر دیگه قانون شده قانون آب منگل
مرامو می ندازن گردن می بندن گوشه آغل
که دوره دوره نامردیه, مردونگی مرده
که هر کی از رفیقش چند باری پشته پا خورده
دداش قیصر کجائی که داداشت کشته شیره اس
تموم زندگیش چرته به یک گوشه همش خیره اس
که اونکه فاطی و کشته , خود فرمون شیاده
واسه پول دوا , ناموسشو امشب گرو داده
داداش قیصر داداش قیصر دلم تنگه , دلم تنگه
آخه بین برادر ها سره تقسیم نون جنگه ![]()
نوشته شده توسط آتوسا در چهارشنبه 29 آذر1385 ساعت 11:57 AM موضوع | لینک ثابت
وقت با ارزشم رو , به جای اینکه صرف تو کنم
صرف خودم می کنم تا بهتر بشم .
تا بهترین موجود دنیا رو که می تونم از خودم بسازم ... فکرش رو بکن .
دوست داشتنی ترین آدم دنیا .
و اون موقع خودم رو بهت تقدیم می کنم .
اگه لیا قتش رو داشته باشی , بدستم می یاری .
و اگه نه ...
دوست دارم بغلت کنم .
وخوب بخاطر بسپارم , چه کسی رو از دست دادم ... و چه کسی من رو از دست داد .
نوشته شده توسط آتوسا در سه شنبه 28 آذر1385 ساعت 1:51 AM موضوع | لینک ثابت
خویشتن را باور کن
هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
شعله روشن این خانه تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد تابید
سرو آزاده این باغ تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد رویید
چشمه جاری این دشت تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد جوشید
ریشه ها می گویند ما توانا تر از آنیم که می پنداری
باز کن پنجره را , صبح آمده است
باز هم منتظری !!؟
تک سوار این جاده تو باید باشی
و خدا می داند و خدا می خواهد
تو "خود آیی" باشی بر پهنه خاک
نازنین ,داس بی دسته ما سال هاست
خوشه نارسته بذری را می چیند
که به دسته پدران ما در خاک نریخت
کودکان فردا خرمن کشته امروز تو را می جویند
خواب و خاموشی امروز تو را
در نگاه فردا ,در حضور تاریخ
هیچ کس بر تو نخواهد بخشید
هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ کس بر در این خانه نخواهد آمد
و نخواهد گفت بر خیز که صبح است
بهار آمده است
تو بهاری... تو بهاری...
آری خویشتن را باور کن .
نوشته شده توسط آتوسا در دوشنبه 27 آذر1385 ساعت 12:30 PM موضوع | لینک ثابت
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سر سبز
چهار فصلش همه آرستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه مپژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند.
نوشته شده توسط آتوسا در یکشنبه 26 آذر1385 ساعت 1:41 AM موضوع | لینک ثابت
vaghti har ghusheye in shahr pore tazrighi o motad
vaghti shaere siyasat be mosafer keshi oftad
vaghti batoom o keshide zade too ghoroore mardom
vaghti zajeye shekanje tooye in hame seda gom
vaghti parvandeye barre zire dastaye ye gorge
jaiy ke chera o ama ghalati kheili bozorge
vaghti koodake khiyaboon nesfe shab adams be daste
oonke masool o modire ya khomare ya ke maste
dokhtare farari har shab vaghti too takhte jadide
ruye muhash hata range gole sar o ham nadide
vaghti ke gilime tasmim ghade paye man o ma nist
vaghti harf,harfe ye farde harf , harfe ejtema nist
vaghti mazeye tane to baabe dandoone siyasat
jaiy ke shere jadidet darde sar saz mishe vasat
az do ta cheshmaye aabit sher goftan khande dare
tooye shahri ke ghame nun ashke mardo dar miyare
shaeri ke doost tarinash midaram
SHAHKAR BINESH PAJOOH
نوشته شده توسط آتوسا در شنبه 25 آذر1385 ساعت 4:20 PM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهای تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است.
بیا ای روشن, ای روشن تر از لبخند .
شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ها
دلم تنگ است .
بیا بنگر چه غمگین و غریبانه,
در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام
با این پرستو ها و ماهی ها.
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.
بیا , ای همگناه من در این برزخ.
بهشتم نیز و هم دوزخ.
به دیدارم بیا
ای همگناه ای مهربان من
که بس تاریک و تنهایم .
بیا ای روشنی اما بپوشان روی ,
که میترسم
تو را خورشید پندارند.
و میترسم همه از خواب برخیزند
نمی خواهم ببینند هیچ کس ما را.
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را .
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
nd WebGozar.com Poll code -->