تبليغاتX
متولد ماه عقرب

سفر

روزی مردی به سفر می رود و به محض ورود به اتاق خود در هتل, متوجه می شود که آن هتل به کامپیوتر مجهز است .تصمیم میگیرد به همسرش ای میل بزند.نامه رو می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه می شود.و بدون اینکه متوجه اون شود نامه رو می فرستد.

در این ضمن در گوشه ای دیگه از این کره خاکی , زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود .با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشد به سراغ کامپیوتر میرود تا ای میل های خود را چک کند.اما بعد از خواندن نخستین نامه غش مکند و به زمین می افتد.پسر او با هول وهراس به سمت اتاق می دود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد.

گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدم

تاریخ : ۱۸/ دی / ۱۳۸۵

می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی. راستش آنها این جا کامپیوتر دارند و هر کسی به اینجا می آد می تونه برای عزیزانش نامه بفرسته.من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم.همه چیز برای ورود تو رو به راهه.

فردا می بینمت. امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه. 


 

نوشته شده توسط آتوسا در دوشنبه 18 دی1385 ساعت 0:47 AM موضوع | لینک ثابت


بیستون را

دستان تو

ستون عشق کرد

کاش من شیرین تو بودم ,

                                     فرهاد


 

نوشته شده توسط آتوسا در جمعه 15 دی1385 ساعت 2:19 AM موضوع | لینک ثابت


عشق سنج . برای سنجش علاقه شما

.

+

=

Created By amoozesh.blogfa.com


 

نوشته شده توسط آتوسا در سه شنبه 12 دی1385 ساعت 2:49 AM موضوع | لینک ثابت


آرزو

میان آرزو هایم خفته ام .

خسته گی وصلی که امیدش با من نیست مرا با خود بیگانه می کند

خسته گی وصل  که بسان لحظه ی تسلیم  سفید است و شرم انگیز.

رطوبت دعا های هرگز مستجاب نشده ام را

چون حلقه اشکی

به هزاران هزار چشمان بی گناه آرزو هایم بسته ام.

 


 

نوشته شده توسط آتوسا در سه شنبه 12 دی1385 ساعت 2:32 AM موضوع | لینک ثابت


بهار

از خاطره تمام بهار هایم که گذشتم

حوالی بودن تو

بهار رنگ دیگر بود

ستاره بودی و ستاره  تنها سین هفت سین بود

آینه بودی و شمعی که نبود , در تو تکرار شده بود

نگاهم کردی و در لحظه نور

بهار رنگ دیگر بود


 

نوشته شده توسط آتوسا در شنبه 9 دی1385 ساعت 0:43 AM موضوع | لینک ثابت


آنکه می گوید دوستت دارم

دل اندوهگین شبی ست

که مهتابش را می جوید

               کاش عشق را زبان سخن بود


 

نوشته شده توسط آتوسا در شنبه 9 دی1385 ساعت 0:31 AM موضوع | لینک ثابت


کلاه مخملی

همه عشقا شده تکرار             همه حرفا یه کلیشه

زینت   شروع    جمله               با نمی خوام و نمیشه

همه دوستت دارم ها               روز اولش قشنگه  

حرف ماه و سال که باشه        پای هر عشقی می لنگه

مردا معشوقه نمی خوان         دنبال برده می گردن 

اگه   مردی  به  سبیله              گربه ها  آخره  مردن

کلاه  مخملی   فراوون               همه اخمو,همه شاکی

ولی    آدم     حسابی                توی هر هزار تا یکی 

دفتر  خسرو و شیرین               توی پیته زیره آتیش

سیب زمینی می پزن پاش         با نمک می چسبه خالیش

صفحه لیلی  و  مجنون              بشقاب لبو فروشه

گاهی توش باقالی می دن         گلپرش رو آبلیمو شه

دخترام غروب که میشه             پی نقاشی خویشن

همه  تو  کار  گریمن                  همه نقاش باشی می شن

گاهی تو برکه چار راه                تو نخ یه صید تازه

واسه بار سوم امروز                یارو می خواد دل ببازه


 

نوشته شده توسط آتوسا در سه شنبه 5 دی1385 ساعت 1:40 AM موضوع | لینک ثابت


همه می تونند شعر بگن .

همه می تونند بنویسند .

همه می تونند خلاق باشند.

همه می تونند عاشق باشند .

همه می تونند هر چی که بخوان بشن.

ولی کسی نمی تونه حرفای تو رو بزنه .

کسی نمی تونه مثل تو ببینه.

کسی نمی تونه مثل تو بنویسه  ,  شعر بگه .

و من فقط تو رو دوست دارم .

پس لطفا خودت باش . مثل همیشه دوست داشتنی و مهربون

و منو دوست داشته باش و بهم احترام بگذار .

چون همه این شانس رو ندارن که با تو آشنا بشن .

و تو رو در آغوش بگیرن .


 

نوشته شده توسط آتوسا در جمعه 1 دی1385 ساعت 9:54 AM موضوع | لینک ثابت