روی دستای تو دست می کشم خستگی هاتو نوازش می کنم
به تبرک تن مقدست جای پاتو جا نمازش می کنم
تو رو حست می کنم رو بدنم گم می شم تو غربت چشم سیات
توی آغوش تو خیمه می زنم اشک من می چکه روی گونه هات
تا رو شونه های من خوابت بره مثه یه پرنده نازت می کنم
حتی وقتی با منی تو بغلم تو رو احساس نیازت می کنم
وقتی انگشت تو لمسم می کنه از تب دستای تو گر می گیرم
تو حرارت لبات می سوزم و برای یه لحظه انگار می میرم
جای بوسه هام می مونه رو تنت تنی که مثه بلوره مثه یاس
تنی که مثه یه شیشه نازکه به لطافت گل اقاقیاس
جای بوسه هات می مونه رو تنم جای بوستو عبادت می کنم
توی معبد دلم خدا می شی به خدای خودم عادت می کنم
شاعری که دوست ترینش می دارم
دکتر شاهکار بینش پژوه
نوشته شده توسط آتوسا در دوشنبه 23 بهمن1385 ساعت 0:59 AM موضوع | لینک ثابت
دلم می خواست یک بار دیگر او را کنار خویش می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم
دلم یکبار دیگر همچون دیدار نخستین یش پایش دست و پا می زد
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می کرد
غم گرمش نهان گاه دلم را جستجو می کرد
دلم می خواست دست عشق چون روز نخستین
هستی ام را زیر و رو می کرد
دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط آتوسا در پنجشنبه 19 بهمن1385 ساعت 0:39 AM موضوع | لینک ثابت
میدونم محاله با تو بودن و به تو رسیدن
میدونم که سخته حتی دیگه خواب تو رو دیدن
رفتنت مثه یه کابوس زندگیم مثه یه خوابه
تو کویر آرزوهام تو رو داشتن یه سرابه
رفتنی میره یه روزی من از اول می دونستم
کاش نمی شدم خرابت کاش میشد کاش میتونستم
تو بدون تا ته جاده یه کسی چشاش به راهه
اونی که مثه یه پاییز تک و تنها بی پناهه
تو نخواستی که بمونی رفتی و بستی چشاتو
توی قلبم , روی سینم جا گذاشتی رد پاتو
رفتنی میره یه روزی من از اول میدونستم
کاش نمی شدم خرابت کاش میشد کاش میتونستم
نوشته شده توسط آتوسا در یکشنبه 15 بهمن1385 ساعت 4:29 PM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهای تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است.
بیا ای روشن, ای روشن تر از لبخند .
شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ها
دلم تنگ است .
بیا بنگر چه غمگین و غریبانه,
در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام
با این پرستو ها و ماهی ها.
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.
بیا , ای همگناه من در این برزخ.
بهشتم نیز و هم دوزخ.
به دیدارم بیا
ای همگناه ای مهربان من
که بس تاریک و تنهایم .
بیا ای روشنی اما بپوشان روی ,
که میترسم
تو را خورشید پندارند.
و میترسم همه از خواب برخیزند
نمی خواهم ببینند هیچ کس ما را.
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را .
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
nd WebGozar.com Poll code -->