میان آرزو هایم خفته ام .

خسته گی وصلی که امیدش با من نیست مرا با خود بیگانه می کند

خسته گی وصل  که بسان لحظه ی تسلیم  سفید است و شرم انگیز.

رطوبت دعا های هرگز مستجاب نشده ام را

چون حلقه اشکی

به هزاران هزار چشمان بی گناه آرزو هایم بسته ام.

 


 

نوشته شده توسط آتوسا در سه شنبه 12 دی1385 ساعت 2:32 AM موضوع | لینک ثابت