من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سر سبز

چهار فصلش همه آرستگی ست

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم

سبزه مپژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هر کس دل نیست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند.


 

نوشته شده توسط آتوسا در یکشنبه 26 آذر1385 ساعت 1:41 AM موضوع | لینک ثابت