عزیزم

آن هنگام که من و تو موازی یکدیگر در خیابان مستطیل شکل قدم می زدیم.

آن هنگام که لبانت با صورتم زاویه منفرجه می ساخت

احساس کردم تجدید شدم و ناگهان زیره رادیکال قرار گرفتم.

نمی دانم تو را چه بنامم فقط میدانم سینوس چشمانت مساویست با کسینوس لبانت.

عشق من , من و تو عامل مشترک بودیم که هرگز هیچ ریاضی دان نمی توانست عشق ما را به توان برساند.

اما وقتی در اتاق کروی شکل با هم رو به رو شدیم احساس کردم تو مرکز دایره ای و من ناگهان با تو مماس شدم و  یک عامل مشترک به وجود آمد.

و حالا به اندازه تمام خطوط دنیا دوستت دارم .

و هنگامی که دایره ای رسم می کنم می نویسم به یادت هستم.

 

 

راستس تا حالا شده کسی رو دوست داشته باشید ولی بهش نگید ؟  چرا؟ 


 

نوشته شده توسط آتوسا در دوشنبه 15 مرداد1386 ساعت 2:49 AM موضوع | لینک ثابت