خویشتن را باور کن

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید

شعله روشن این خانه تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد تابید

سرو آزاده این باغ تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد رویید

چشمه جاری این دشت تو باید باشی

هیچ کس چون تو نخواهد جوشید

ریشه ها می گویند ما توانا تر از آنیم که می پنداری

باز کن پنجره را , صبح آمده است 

باز هم منتظری !!؟

تک سوار این جاده تو باید باشی

و خدا می داند  و خدا می خواهد

تو "خود آیی" باشی بر پهنه خاک

نازنین ,داس بی دسته ما سال هاست

خوشه نارسته بذری را می چیند

که به دسته پدران ما در خاک نریخت

کودکان فردا خرمن کشته امروز تو را می جویند

خواب و خاموشی امروز تو را

در نگاه فردا  ,در حضور تاریخ

هیچ کس بر تو نخواهد بخشید

هیچ کس جز تو نخواهد آمد

هیچ کس بر در این خانه نخواهد آمد

و نخواهد گفت بر خیز که صبح است

بهار آمده است

تو بهاری... تو بهاری...

آری خویشتن را باور کن .


 

نوشته شده توسط آتوسا در دوشنبه 27 آذر1385 ساعت 12:30 PM موضوع | لینک ثابت