خویشتن را باور کن
هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
شعله روشن این خانه تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد تابید
سرو آزاده این باغ تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد رویید
چشمه جاری این دشت تو باید باشی
هیچ کس چون تو نخواهد جوشید
ریشه ها می گویند ما توانا تر از آنیم که می پنداری
باز کن پنجره را , صبح آمده است
باز هم منتظری !!؟
تک سوار این جاده تو باید باشی
و خدا می داند و خدا می خواهد
تو "خود آیی" باشی بر پهنه خاک
نازنین ,داس بی دسته ما سال هاست
خوشه نارسته بذری را می چیند
که به دسته پدران ما در خاک نریخت
کودکان فردا خرمن کشته امروز تو را می جویند
خواب و خاموشی امروز تو را
در نگاه فردا ,در حضور تاریخ
هیچ کس بر تو نخواهد بخشید
هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ کس بر در این خانه نخواهد آمد
و نخواهد گفت بر خیز که صبح است
بهار آمده است
تو بهاری... تو بهاری...
آری خویشتن را باور کن .
نوشته شده توسط آتوسا در دوشنبه 27 آذر1385 ساعت 12:30 PM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهای تنها و تاریک خدا مانند
دلم تنگ است.
بیا ای روشن, ای روشن تر از لبخند .
شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ها
دلم تنگ است .
بیا بنگر چه غمگین و غریبانه,
در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام
با این پرستو ها و ماهی ها.
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی.
بیا , ای همگناه من در این برزخ.
بهشتم نیز و هم دوزخ.
به دیدارم بیا
ای همگناه ای مهربان من
که بس تاریک و تنهایم .
بیا ای روشنی اما بپوشان روی ,
که میترسم
تو را خورشید پندارند.
و میترسم همه از خواب برخیزند
نمی خواهم ببینند هیچ کس ما را.
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را .
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
nd WebGozar.com Poll code -->